انتخاب زبان
  نام كاربری:
      
  رمز عبور:
      
هنوز در سایت عضو نشده‌اید؟
02/03/1397

آیا از کتابهای زبان انگلیسی دکتر سعید بابایوسفی استفاده کرده اید؟ سطح کتابها چگونه است؟




براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامه‌هاي خود را به آدرس الكترونيكي info@sby.ir ارسال فرماييد. ما در اسرع وقت به نامه‌هاي شما پاسخ خواهيم داد.

 

خوش آمدید

[این سایت در حال تکمیل شدن می باشد ، ما هر روز صفحات جديدی به سايت اضافه می کنيم پس هر روز منتظر ديدار شما هستيم! ]


سايت رسمی دکتر سعيد بابايوسفی

100 حقيقت بسيار زيباي زندگي
  
 
1-  افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
2- کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.
3-  گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.
4-  هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
5-  کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.
6-  آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
7-  جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
8-  ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.
9-  کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
10-  افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
11-  فرشته ها به زمین نمی‏آیند تا ببینند ما چه می‏کنیم بلکه می‏آیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.
12-  هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمی‏خورد.
13-  در واقع ما هیچچ چیز را کنترل نمی‏کنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.
14-  هیچ کس نمی‏تواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)
15-  این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.
16-  من هیچ چیز نمی‏دانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمی‏شنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهیدما با هم پیروزیم.
17-  پشیمانی از آن دسته چیزهایی است که ما به اشتباه آن را انتخاب می‏کنیم.
18-  آنچه در قلب خود می‏پرورانیم، همان است که در زندگی ان دنیا در دستان خود داریم.
19-  تنها به این دلیل که بذری را که کاشته ایم نمی‏بینیم، نمی توانیم بگوییم چیزی از اینجا بیرون نمی‏آید.
20-  جنسیت واقعی وجود ندارد. هر کسی قسمتی از روحیات جنس مخالف را در خود دارد.
21-  تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.
22-  فرض کردن‏ها از تنبلی ما در جستجوی حقیقت سرچشمه می‏گیرند.
23-  هیچ کس به طور کامل بی‏طرف نیست.
24-  خانوادۀ ما تنها جایی نیست که ما در ان متولد شده‏ایم؛ گاهی یک دست باز و رویی گشاده نیز ما را متولد می‏کند.
25-  شما همیشه راه درست را نمی‏پیمایید.
26-  فروتنی و تواضع، در واقع توانایی پذیرفتن خطاست.
27-  توانایی یک مرد آن چیزی نیست که در جیبش دارد، بلکه آن است که بر دوشش دارد.
28-  اگر شما یک قدم مثبت بردارید، کائنات ۱۰۰ قدم به سمت شما می‏آیند.
29-  اگر می‏خواهید بدیها سرتان نیاید، نخواهید سر دیگران آید.
30-  اگر می‏خواهید با حقیقت سر و کار نداشته باشید، همیشه در خیالات خود گم هستید.
31-  فخرفروشی لباسی است که فقط تن احمقان می‏شود.
32-  کسی که از همه بیشتر می‏داند، معمولا همان کسی است که کمتر حرف می‏زند.
33-  هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است.
34-  هیچ کس جواب نهایی را به شما نخواهد داد، مگر خودتان.
35-  شما تنها با ابزاری که دارید می‏توانید عمل کنید، پس به دنبال ابزار جدید وقت خود را تلف نکنید.
36-  اگر  خطاهای خود را خطا در نظر نگیریم، آنگاه با هر خطا راهی اشتباه را کشف کرده‏ایم.
37-  این انسانها هستند که به زندگی معنا می‏دهند و نه اشیاء.
38-  همیشه سوالاتی هستند که جوابشان ناپیداست و بزودی جوابشان پیدا خواهد شد.
39-  در حال حاضر نه آینده وجود دارد و نه گذشته، زندگی جاریست.
40-  اگر بخواهید، اسکلت همیشه در کنج کمد منتظر شماست تا شما را بخورد.
41-  وقتی صحبت می‏کنیم، صدای هیچ کس را نمی‏شنویم.
42-  والدین نباید کوچکترها را در برابر تصمیمات زندگی مسئول بدانند.
43-  اینکه پدران ما چه کاره بوده‏اند مهم نیست، مهم این است که ما چه خواهیم کرد و چه خواهیم شد.
44-  اگر فکر می‏کنید که باید همین الآن بگویید، پس بگویید و اگر می دانید که باید کاری را الآن انجام دهید، پس انجام دهید.
45-  هر تغییری نیاز به حرکت دارد.
46-  کمک دیگران به معنای انجام تمام و کمال کار ما نیست.
47-  اینطور نیست که هر کسی شما را دوست بدارد ولی شما می‏توانید هر کسی را دوست داشته باشید.
48-  اگر کاری را همیشه برای کسی انجام دادید، او هرگز آن کار را یاد نخواهد گرفت.
49-  هیچ چیز بیشتر از خنده مسری و واگیردار نیست.
50-  بهترین هدیه‏ای که می‏توان به دیگران داد، وقت و صبر خودمان است.
51- زیبایی محض با چشم قابل مشاهده نیست، بلکه با فکر و دل دیده می‏شود.
52-  هر کسی بذر کمال را در وجودش دارا می‏باشد، اما کمتر کسی می‏تواند آنرا پرورش دهد.
53-  تنها راه پایان دادن به مشاجره‏ها، پیدا کردن یک راه حل است.
54-  هر عملی که انجام می‏دهیم و هر حرفی که میگوییم به ما باز می‏گردد اما نه به گونه‏ای که انتظارش را داشتیم.
55-  اگر یک پله از نردبان شکست، با کمی زحمت پا را باید بالاتر گذاشت.
56-  هرگز کلمات ناگفته را در اتاق دربسته محبوس نکنید.
57-  هرکس بیش از آنچه خود را می‏شناسد است.
58-  از هر چه بترسیم اسیرش می‏شویم.
59-  نیازمندترین انسانها حریص‏ترین آنهاست.
60-  آنچنان خیال کنید که گویا تا ابد زنده‏اید و انچنان عمل کنید که گویا امروز می‏میرید.
61-  بخندید همچنانکه نفس می‏کشید و دوست داشته باشید همچنانکه زندگی می‏کنید.
62-  هیچ کس نمی‏تواند بازگردد و شروعی جدید را رقم بزند اما هر کسی می‏تواند شروع کند و پایانی خوش را بسازد.
63-  مهمترین چیزها در زندگی چیزی نیستند که قابل لمس باشند.
64-  زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می‏شوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی بدان که طبیعت می‏خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
65-  برف سنگینی بارید؛ درختی شکست، درختی زیباتر شد.
66-  زندگی مانند بازی حکم است، مهم نیست که دست خوبی نداشته باشیم، مهم این است که یار خوبی داشته باشیم.
67-  از کوتهی ماست که دیوار بلند است.
68-  از شیشۀ جلو به زندگی نگاه کنید نه از آینۀ رو به عقب.
69-  به خاطر ترساندن موش خانه‏ات را آتش نزن.
70-  هنر زندگی کردن، هنر نقاشی کردن بدون پاک کردن است.
72-  بهترین لذت زندگی انجام دادن عملی است که دیگران می‏گویند نمی‏توانیم.
72-  هر روز از زندگی معجزه است. من روزم را هدر نمی‏دهم. من قدر معجزات را می‏دانم.
73-  آرام بنشین. تقلا نکن. بهار می‏آید و سبزه‏ها رشد می‏کنند.
74-  اینکه چه می‏اندیشیم، چه می‏دانیم و به چه اعتقاد داریم مهم نیست. مهم این است که چه می‏کنیم.
75-  از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم به ما می‏رسد نه آنچه آرزویش را داریم.
76-  از آنجا که زندگی آینۀ وجود ماست، فقط با تغییر ما تغییر می‏کند.
77-  ساعتی که خراب است، در هر روز دوبار زمان را درست نشان می‏دهد.
78-  هرگاه در زندگی خانه‏ای از یخ ساختی، بر آب شدنش گریه نکن.
79-  برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
80-  آرزوهایت را یک جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا و کائنات بخواه. خدا و کائنات یادشان نمی‏رود اما تو یادت خواهد رفت آنچه را که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده است.
81-  برگ در انتهای زوال می‏افتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چون برگی زردی یا سیبی سرخ؟
82-  اگرنتوانستی کسی را ببخشی از بزرگی گناه او نیست، از کوچکی دل توست.
۸۳ –به کسی که در جستجوی حقیقت است ایمان آور و به کسی که حق را یافته است شک کن.
۸۴ –ما آمده‏ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
85-  هر کس چرای زندگی را یافت با هر چگونه‏ای خواهد ساخت.
86-  سخن نیک را از گویندۀ آن بگیرید هر چند خود بدان عمل نکند.
87-  ناتوانترین مردم کسی است که نتواند دوستی پیدا کند و ناتوانتر از او کسی است که دوستان خود را از دست بدهد.
88-  چون عقل کامل گردد، سخن گفتن کمتر شود.
89-  صبحگاهان به جستجوی روزی درآیید که برکت و موفقیت در صبح زود نهفته است.
90-  به بار نشستن هر کار نیازمند ۱۰۰۰ روز صبر است.
91-  راز موفقیت در این است که با طبیعت و کائنات هماهنگ باشیم و در مسیر موجهای زندگی لذت ببریم.
92-  موفقیت یک مسیر است و نه هدف.
93-  موفقیت بیشترین و بهترین استفاده از آن چیزی است که هم اکنون داریم.
94-  شکست موفقیت است، اگر از آن درس بگیریم.
95-  موفقیت این نیست که هرگز اشتباه نکنیم بلکه این است که یک اشتباه را دوبار مرتکب نشویم.
96-  موفقیت دستیابی به آن چیزی است که می‏خواهیم و شادمانی خواستن آن چیزی است که بدست می‏آوریم.
97-  موفقیت توانایی پرش از شکستی بر شکستی دیگر است بدون اینکه خسته شویم.
98-  من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
99-  بازی زندگی بازی بومرنگهاست. مراقب بومرنگ خود باشیم که به کدام طرف پرتاب می‏شود.
100-  تفکر مثبت اساس هر موفقیت است.
لبخند



بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و در نهايت در يك سانحه هوايي كشته شد. قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. او تجربه­هاي حيرت آور خود را در مجموعه­اي به نام لبخند گردآوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند. او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد: "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل به شدت نگران بودم. جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند، در رفته باشد. يكي پيدا كردم و با دست­هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت، درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟" به من نگاه كرد، شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديك­تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد،  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين­كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد. ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد، ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستادمستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد. من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان، كه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.
 

پرسيد: "بچه داري؟" با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانواده­ام را به او نشان دادم وگفتم: " آره، ايناهاش." او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه­ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي­ترسم ديگر هرگز خانواده­ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه­هايم چطور بزرگ مي­شوند. چشم­هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند. قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد. نزديك شهر كه رسيديم، تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه­اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد!!!

بله، لبخند بدون برنامه­ريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل ارتباطي آدم­هاست. ما لايه­هايي را براي حفاظت از خود مي­سازيم. لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن­گونه ببينند كه نيستيم. زير همه­ی اين لايه­ها "من" حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم. من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي­دهيم ما از يكديگر جدا مي­سازند و بين ما فاصله­هايي را پديد مي آورند و سبب تنهايي و انزواي ما مي­شوند. داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است. آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي­كند. وقتي كودكي را مي­بينيم چرا لبخند مي­زنيم؟ چون انساني را پيش روي خود مي­بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي "من طبيعي" خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه­اي به ما لبخند مي­زند، و آن روح كودكانه­ی درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

قوانين مورفي

يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادواردز شکل گرفت. مورفي مهندس هوا فضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايش هاي پروژه يک تکنسين خنگ، تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه!" و اين اولين قانون مورفي بود. اين قوانين ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند.


حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن:

- اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.

- هيچ کاري آن طور که به نظر مي رسد ساده نيست.

- وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي، ديرتر راه مي افتد.

- هر کاري دو برابر بيش از آنچه فکرش را مي کني، وقت مي برد. مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد، که در آن صورت سه برابر وقت مي گيرد.

- هر چيزي که بتواند خراب شود، خراب مي شود، آن هم در بدترين زمان ممکن.

- اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازي، احمق باهوش تري پيدا مي شود و کارت را خراب مي کند.

- در صورتيکه شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد، احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

- وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند.

- اگر به نظر مي رسد همه چيزها خوب پيش مي روند، حتما چيزي را از قلم انداخته ايد.

- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد.

- هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي، ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي.

- اگر اشياي قيمتي سقوط کنند به مکان هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند.

- مادر هميشه راه بهتري براي انجام کارتان پيشنهاد مي کند، البته بعد از اينکه کار را به سختي انجام داده باشيد.

- هر چه بيشتر سعي کنيد چيزي را از مادرتان پنهان کنيد، او بيشتر به وب کم شبيه مي شود.

- 80% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي.

- وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخواناترينشان است.


قوانين اتوبوسي مورفي:

- اگر تو ديرت شده، اتوبوس هم دير مي آيد.

- اگر زود برسي اتوبوس، دير مي آيد. اگر دير برسي، اتوبوس زود رسيده است.

- اگر بليت نداشته باشي، پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري.

- هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي، احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد.

- مدت زيادي منتظر اتوبوس مي ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي کني، به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي رسد. (به عبارت ساده اگر سيگار را روشن کني، اتوبوس مي رسد).

- اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني، اتوبوس ديرتر مي آيد..


قوانين كامپيوتري مورفي:

- ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود.

- اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستم نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد.


قوانين عاشقانه ي مورفي:

- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتماً دليلي دارد.

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بيشتر است.

- شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است. (که اين عدد هميشه صفر است).

- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه تو به آنها.

- چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي کند همانهايي اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت.


فلسفه مورفي

"لبخند بزن... فردا روز بدتريه "

و اما سرنوشت خود آقاي مورفي:

يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين ها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بقل که بقيه رو با تاکسي بره. همينجوري ريلکس کنار بزرگراه ايستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده تپٌي مي زنه بهش و مي ميره. اتفاقاً اون روز لباسش هم سفيد بوده. حالا فکر کن با يه لباس سفيد کنار يه بزرگراه شلوغ ايستاده باشي، بعد يه گاگولي در جهت مخالف بياد بزنه بهت و بميري.

احتمالاً موقع جون دادن اين جمله ي معروفش روي لبش بوده:

"اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه، او همون يه راه رو پيدا مي کنه!"

 

A-Z


A
ccept - پذیرا باشید
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

Break away - خودتان را جدا سازید 
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

Create - خلق کنید 
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها، آرزوها، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.

Decide - تصمیم بگیرید 
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید. در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.

Explore - کاوشگر باشید 
جستجو و آزمایش کنید. دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.

Forgive - ببخشید 
ببخشید و فراموش کنید. کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

Grow - رشد کنید 
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع رشد و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

Hope - امیدوار باشید 
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است،
البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

Ignore - نادیده بگیرید 
امواج منفی را نادیده بگیرید. روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید. پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

Journey سفر کنید 
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن، امکانات جدید را آزمایش کنید. سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن میکنید.

Know - آگاه باشید 
آگاه باشید که هر مساله ای هر قدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد. همانطور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

Love - دوست بدارید 
اجازه دهید که عشق به جای نفرت، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

Manage - مدیر باشید 
بر زمان مدیریت داشته باشید، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد. استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

Notice - توجه کنید 
هرگز افراد فقیر، ناامید، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

Open - باز کنید 
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.

Play - بازی و تفریح کنید 
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید. بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع، مفهومی ندارد.

Question - سوال کنید 
چیزهایی را که نمیدانید بپرسید، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.

Relax آرامش داشته باشید 
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

Share - سهیم شوید 
استعدادها، مهارتها، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

Try - تلاش کنید 
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید. با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهر و خبره می شوید.

Use - استفاده کنید 
از استعدادها و توانایی هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید. استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

Value - احترام بگذارید 
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

Warm - صمیمی باشید 
با اطرافیانتان صمیمی باشید و نگذارید فضای اخلاقیتان به سمت و سویی جز صمیمیت منتهی شود.

X-Ray - اشعه ایکس 
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید، در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

Yield - اجازه دهید 
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها سعادت واقعی را خواهید یافت.

Zoom - تمرکز کنید 
زمانی که خاطرات تلخ، ذهنتان را پر کرده است سعی كنید با مثبت اندیشی به آینده فكر كنید و بر خوشبختی كه در ادامه ی عمر در انتظارتان است تمركز كنید.

لذت های کم هزینه


گاه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم. بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهند و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در روزی که معلوم نیست کی باشد، نباشیم... در کوچکترین اتفاقات، عظیم ترین تجارب بشر نهفته است. باور کنید ...

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2- سعی کنیم بیشتر بخندیم.

3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

5- گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

6- بیشتر دعا کنیم.

7- در داخل آسانسور و راه پله و ... با آدمها صحبت کنیم.

8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.

10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

11- زیر دوش آواز بخوانیم.  

12- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم.

13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!

16- از تفکر درباره تناقضات لذت ببریم.

17- برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!

18- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و ...) برای خودمان جمع ‌آوری کنیم.

19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

21- گاهی از درخت بالا برویم.      

22- احساس خود را درباره زیبایی ها به دیگران بگوییم.

23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!      

24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم، پیاده روی کنیم.

25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم.

26- در جلوی آینه بایستیم و خودمان را تماشا کنیم. 

27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.

28- رنگ ها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم. 

29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.

30- زیر باران راه برویم.     

31- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم.

32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم.

33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و ... را یاد بگیریم.

34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.

35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم. 

36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.

40- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم، ممکن است فردا دیر باشد.

یادآوری

او می گفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من خواست با او بیرون بروم، مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که چیزی شده؟! او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تأمل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود. کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تأثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من نگاه می کند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ و گفتی صمیمانه داشتیم. هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد، بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد، پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه، ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود...


Invitation
A woman came out of her house and saw 3 old men with long white beards sitting in her front yard. She did not recognize them. She said “I don’t think I know  you, but you must be hungry. Please come in and have something to eat.” “Is the man of the house home?”, they asked. “No”, she said. “He’s out.” “Then we cannot come in”, they replied. In the evening when her husband came home, she told him what had happened. “Go tell them I am home and invite them in!” The woman went out and invited the men in.  “We do not go into a House together,” they replied. Why is that?” she wanted to know
One of the old men explained: “His name is Wealth,” he said pointing to one of his friends, and said pointing to another one, “He is Success, and I am Love.” Then he added, “Now go in and discuss with your husband which one of us you  want in your home. The woman went in and told her husband what was said. Her husband was overjoyed. “How nice!!”,  he said.  “Since that is the case, let us invite Wealth. Let him come and fill our home with wealth. His wife disagreed. “My dear, why don’t we invite Success?”  Their daughter-in-law was listening from the other corner of the house. She jumped in with her own suggestion:  “Would it not be better to invite Love? Our home will then be filled with love “Let us heed our daughter-in-law’s advice,” said the husband to his wife. “Go out and invite Love to be our guest. The woman went out and asked the 3 old men, “Which one of you is Love? Please come in and be our guest."          Love got up and started walking toward the house. The other 2 also got up and followed him. Surprised, the lady asked Wealth and Success: “I only invited Love, Why are you coming in?" The old men replied together: “If you had invited Wealth or Success, the other two of us would’ve stayed out, but since you invited Love, Wherever He goes, we go with him. Wherever there is Love, there is also Wealth and Success

دعوت

زنی از خانه بیرون آمد و سه مرد پیر را دید با ریشهای سفید بلند که در حیاط جلویی خانه اش نشسته بودند. او آنها را نشناخت و گفت: فکر نمی کنم شما را بشناسم ولی باید گرسنه باشید، لطفا داخل بیایید و چیزی بخورید. آنها سوال کردند: آیا مرد خانه هست؟ او گفت: او بیرون است. آنها پاسخ دادند: پس ما نمیتوانیم داخل بیاییم.
 عصر آن روز وقتی شوهرش به خانه آمد، ماجرا را برایش تعریف کرد. ”برو به آنها بگو من در خانه ام و دعوتشان کن بیایند داخل. زن رفت و سه مرد را دعوت کرد به داخل. آنها گفتند: ما با هم به یک خانه نمی رویم. زن که می خواست بداند: چرا؟
یکی از مردان پیر در حالیکه به دوست دیگرش اشاره می کرد گفت: این اسمش ثروت است و در حالیکه به دیگری اشاره کرد گفت: و این نامش موفقیت است و من عشق هستم. سپس اضافه کرد: حالا داخل برو و با شوهرت صحبت کن که کدام یک از ما داخل بیاییم.
زن داخل رفت و آنچه گفته شده بود را به شوهرش گفت. شوهرش خیلی خوشش آمد: ”چه خوب. حالا که اینطوری است بگذار ثروت را دعوت کنیم. بگذار او بیاید و زندگی ما را پر از ثروت کند. زنش موافق نبود: ”عزیزم چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟”
عروسشان که گوشه ای از اتاق بود صحبتهای آنها را گوش می کرد. او ناگهان با پیشنهاد خودش آمد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم؟ زندگی مان سرشار از عشق خواهد شد.” شوهر به زنش گفت: بهتر است حرف عروسمان را گوش کنیم. برو و عشق را دعوت کن که مهمانمان باشد.
زن بیرون رفت و از سه مرد پیر پرسید: کدامیکی عشق است؟ لطفا بیاید و مهمان ما باشد.” عشق برخاست و به سمت خانه حرکت کرد. دو نفر دیگر نیز بلند شدند و به دنبال او آمدند. زن که متعجب شده بود از ثروت و موفقیت پرسید: من فقط عشق را دعوت کردم شما چرا می آیید؟”
سه پیرمرد با همدیگر جواب دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، دوتای دیگر نمی توانستند بیایند، ولی وقتی عشق را دعوت کردید، هر جا او برود ما با او هستیم.
هرجا عشق باشد ثروت و موفقیت نیز هست.

 

یادداشتی از نلسون ماندلا

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند، نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند، نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد، هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود در خواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بي­رحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه­ی ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تأثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستانم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست، بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.


آیا كلبه شما هم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
سرانجام نااميد شد و تصميم گرفت كلبه­ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آن­كه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت. دود به آسمان رفته بود، اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
 
آسان می‌توان دلسرد شد، هنگامی كه به­نظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند. اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار و زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه­ی آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فرا خواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما به­ خود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد...
تو گفتی: «آن غير ممكن است.»، خداوند پاسخ داد: «همه چيز ممكن است.»
تو گفتی: «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد.»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم.»
تو گفتی: «من بسيار خسته­ام»، خداوند پاسخ داد: «من به تو آرامش خواهم داد.»
تو گفتی: «من توان ادامه دادن ندارم.»، خداوند پاسخ داد: «رحمت من كافی است.»
تو گفتی: «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد: «من گام­های تو را هدايت خواهم كرد.»
تو گفتی: «من نمی‌توانم آن را انجام دهم.»، خداوند پاسخ داد: «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی.»
تو گفتی: «آن ارزشش را ندارد.»، خداوند پاسخ داد: «آن ارزش پيدا خواهد كرد.»
تو گفتی: «من نمی‌توانم خود را ببخشم.»، خداوند پاسخ داد: «من تو را ‌بخشیده­ام.»
تو گفتی: «من می‌ترسم.»، خداوند پاسخ داد: «من روحی ترسو به تو نداده­ام.»
تو گفتی: «من هميشه نگران و نااميدم.»، خداوند پاسخ داد: «تمام نگرانی­هايت را به دوش من بگذار.»
تو گفتی: «من به اندازه كافی ايمان ندارم.»، خداوند پاسخ داد: «من به همه به يك اندازه ايمان داده­ام.»
تو گفتی: «من به اندازه كافی باهوش نيستم.»، خداوند پاسخ داد: «من به تو عقل داده­ام.»
تو گفتی: «من احساس تنهايی می‌كنم.»، خداوند پاسخ داد: «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد.»


نه درس زندگی از آلبرت اینشتین


 
به گمانم این نابغه فیزیک را به اندازه کافی بشناسید. اما اینشتین جملات قصاری دارد که دقت به آنها برای جمع و جور کردن کلاف سردرگم زندگی مطمناً نمی‌تواند خالی از لطف باشد.

 
۱- کنجکاویتان را دنبال کنید:
من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم. 
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاویتان راز موفقیت‌تان است.

 
۲-پشتکار با ارزش است:
نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.  
تا زمانیکه به هدفتان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود: من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.
 
۳-تخیل قدرتمند است: 
تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است. 
آیا از تخیلتان استفاده می‌کنید؟ اینشتین می‌گوید تخیل با ارزش‌تر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون می‌گفت: برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپه‌ای از آت و آشغال نیاز دارید.
   
۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست:
 فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است. 
از اینکه اشتباه کردید، نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات می‌توانند شما را باهوش‌تر، سریع‌تر و بهتر کنند. در واقع شما زمانی موفق خواهید شد که دو چندان اشتباه کرده باشید.
 
 
۵-برای اکنون زندگی کنید: 
من هرگز به آینده فکر نمی‌کنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید. 
شما نمی‌توانید فوراً آینده را دست خوش تغییرات کنید، بنابراین بسیار مهم است که تمام تلاشتان را برای اکنون وقف کنید.
  
۶-انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید:
حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشید. 
شما نمی‌توانید کاری یکسان را هر روز انجام دهید و انتظار تفاوت در نتایج داشته باشید. به عبارتی، برای ایجاد تغییر در زندگی بایستی در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.
   
۷-حماقت و نابغگی: 
تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودن محدودیت‌های خودش را دارد.
 
 
۸-یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن: 
شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی می‌کنید. 
دو کار است که باید انجامش دهید: ابتدا باید قوانین بازی را که می‌خواهید بازی کنید بیاموزید. درست است، خیلی هیجان انگیز نیست اما حیاتی است. بعداً، شما بهتر از هر فرد دیگری بازی خواهید کرد.  
 
۹-دانش از تجربه می‌آید: 
اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه است. 
دانش از تجربه می‌آید. شما می‌توانید درباره‌ی کاری بحث کنید، اما بحث کردن فقط درکی فیلسوفانه از آن کار به شما می­دهد. شما بایستی در ابتدا آن کار را تجربه کنید تا بدانیدش.
چه کنیم؟ تجربه بیاندوزید. وقتتان را خیلی بابت اطلاعات نظری صرف نکنید، بروید و کاری انجام دهید تا تجربه‌ای با ارزش را کسب کنید.

 
 
 روزمره گی

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه­بار  یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره؟!
بی مناسبت کادو بخر ! بگو این توی ویترین برای تو بود !
در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !
لباس­های رنگی بپوش !
آب نبات چوبی لیس بزن !
نوزاد فامیل رو بغل کن !
عکسات رو با لبخند بگیر !
بستنی قیفی بخور !
زیر جمله­های قشنگ یه کتاب خط بکش !
به کوچیکترها سلام کن !
تلفن رو بردار و به دوست­های قدیمیت زنگ بزن !
برو دریا ، شنا کن !
هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !
به آسمون و ستاره­ها نگاه کن !
چای بخور ، برای دیگران هم چای دم کن !
جوراب­های رنگی بپوش !
خواب ببین !
شعر بگو !
خاطرات قشنگ رو بنویس !
بالا بلندی ، وسطی بازی کن !
قاصدک­ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !
خواب بد دیدی بپر ، حتما یه لیوان آب بخور !
باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو !
جمعه­ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ، یه ذره دیگه ادامه بده !
نون خامه­ای بخر و با لذت بخور !

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !
هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس­های عمیق بکش !
به درد و دل دیگران با دقت گوش بده !
سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !
چون ...
هر جا وایستی ، مردی !!
زنده باش ، زندگی کن !
برای زنده موندن از داشته­هات غافل نشو !
قدر همشون رو بدون ، بگذار زندگی از اینکه تو زنده­ای ، به خودش ببالد !
و در آخر : روزمره­گی ، عین مردن است !


خدا
 
 هنوز به دیدار خدا می­روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده!
خدا همین جاست، نیازی به سفر نیست!
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می­خواند،
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند،
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می­برد،
خدا در جمله­ی "عجب شانسی آوردم" است!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!
خدا کنار کودکی است که می­خواهد از فروشگاه شکلات بدزد!
خدا کنار ساعت کوک شده­ی توست، که می­گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می­ماند و یک عکس با روبان مشکی،
از تولدت تا آن روبان مشکی، چقدر خدا را دیدی؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی؟
خدا همین جاست، نه در عربستان!
خدا زبان مادری تو را می فهمد، نه عربی!

خدایا دوستت دارم ...